حكيم ابوالقاسم فردوسى

574

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

فرّخ‌تر است ، نزد من مىباشد . همهء هنرهاى شاهان را به دو بيآموختم و آن وامى را كه در برابر آن اندرز اسفنديار داشتم ، خردمندانه بپرداختم . اينك اگر آن شاه پوزش پذير پيمان ببندد كه از اين پس ديگر به آن كار گذشته نيانديشد ، نهان تن و جان و گنج و تاج من در پيش او خواهد بود . چون آن نامه به نزد گشتاسپ - آن شاه گيتى - رسيد ، سخن آن در ميان بزرگان پراكنده شد . پشوتن بيآمد و بر آنچه كه رستم بگفته بود ، گواهى بداد و همهء سخنان رستم و آن زارى و پند و اندرز خود و آن سخن گفتن از كين و ارز خويش را ياد بكرد . سرانجام دل گشتاسپ نامور از رستم خوش گشت و ديگر از براى آن اندوه ، آتش بر دل خود نيافكند . پس بىدرنگ پاسخ آن نامه را بنوشت و در باغ بزرگى درختى بكاشت . در نامه چنين گفت كه : براستى اگر بايد از گردش آسمان به كسى گزند برسد ، اگر چه آن كس بسيار نيز به دانش بگرايد ، ليك چگونه مىتواند با پرهيز ، آن را از خود بازدارد ؟ پشوتن آنچه را كه خواسته‌اى ، بگفت . تو دل من را به خوبى بيآراستى . همانا كه چه كسى را ياراى گذشتن از خواست آسمان است ؟ پس خردمند ديگر به گِرد گذشته نمىگردد . تو همانى كه بودى و از آن نيز برترى . تو مهتر هند و قنّوج هستى . پس هر آنچه از تخت و مُهر و تيغ و كلاه مىخواهى ، بخواه . فرستاده همچنان كه رستم به دو فرموده بود ، زود آن پاسخ گشتاسپ‌شاه را بيآورد . رستم با ديدن آن پاسخ خشنود گشت و همهء اندوه و درد او شادى شد . چندين سال بر اين نيز بگذشت ، تا اين كه آن بهمن شاهزاده ، بالا بلند و خردمند و با دانش و نيرومند گشت و از همهء شاهان برتر شد . جاماسپ كه نيك و بد كارها را مىدانست ، فهميد كه آن پادشاهى به بهمن خواهد رسيد . پس به گشتاسپ گفت : اى شاه پسنديده ، اينك تو بايد به بهمن بنگرى . همهء آن دانش پدرش در اوست و با آبروى گشته است . ليك ساليان بسيارى است كه در شهرى بيگانه است و هيچكس او را نخوانده است . پس بايد نامه‌اى به زيبايى درختى در باغ بهشت به دو بنويسى . زيرا كسى را چون او در گيتى به يادگار دارى كه گسارندهء درد اسفنديار است .